حكيم ابوالقاسم فردوسى

690

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

پر از شير و گرگست و پر اژدها * كه از چنگشان كس نيابد رها فريب زن جادو و گرگ و شير * فزونست از اژدهاى دلير يكى را ز دريا بر آرد به ماه * يكى را نگون اندر آرد بچاه بيابان و سيمرغ و سرماى سخت * كه چون باد خيزد بدرّد درخت از آن پس چو رويين دژ آيد پديد * نه دژ ديد از آن سان كسى نه شنيد سر باره برتر ز ابر سياه * به دو در فراوان سليح و سپاه بگرد اندرش رود و آب روان * كه از ديدنش خيره گردد روان بكشتى برو بگذرد شهريار * چو آيد بهامون ز بهر شكار به صد سال گر ماند اندر حصار * ز هامون نيايدش چيزى به كار هم اندر دژش كشتمند و گيا * درخت برومند و هم آسيا چو اسفنديار آن سخنها شنيد * زمانى بپيچيد و دم دركشيد به دو گفت ما را جزين راه نيست * بگيتى به از راه كوتاه نيست چنين گفت با نامور گرگسار * كه اين هفتخوان هرگز اى شهريار به زور و به آواز نگذشت كس * مگر كز تن خويش كردست بس به دو نامور گفت گر با منى * ببينى دل و زور آهرمنى بپيشم چه گويى چه آيد نخست * كه بايد ز پيكار او راه جست چنين داد پاسخ ورا گرگسار * كه اى نامور مرد ناباك دار نخستين به پيش تو آيد دو گرگ * نر و ماده هر يك چو پيلى سترگ دو دندان بكردار پيل ژيان * بر و كتف فربه و لاغر ميان بسان گوزنان بسر بر سروى * همى رزم شيران كند آرزوى بفرمود تا همچنانش ببند * بخرگاه بردند ناسودمند بياراست خرّم يكى بزمگاه * بسر بر نظاره بران جشنگاه چو خورشيد بنمود تاج از فراز * هوا با زمين نيز بگشاد راز ز درگاه برخاست آواى كوس * زمين آهنين شد سپهر آبنوس سوى هفتخوان رخ بتوران نهاد * همى رفت با لشكر آباد و شاد چو از راه نزديك منزل رسيد * ز لشكر يكى نامور برگزيد پشوتن يكى مرد بيدار بود * سپه را ز دشمن نگهدار بود به دو گفت لشكر بآيين بدار * همى پيچم از گفتهء گرگسار منم پيش رو گر به من بد رسد * بدين كهتران بد نيايد سزد بيامد بپوشيد خفتان جنگ * ببست از بر پشت شبرنگ تنگ سپهبد چو آمد بنزديك گرگ * چه گرگ آن سرافراز پيل سترگ بديدند گرگان بر ويال اوى * ميان يلى چنگ و گوپال اوى ز هامون سوى او نهادند روى * دو پيل سرافراز و دو جنگجوى كمان را بزه كرد مرد دلير * بغرّيد بر سان غرّنده شير بر آهرمنان تير باران گرفت * بتندى كمان سواران گرفت ز پيكان پولاد گشتند سست * نيامد يكى پيش او تن درست نگه كرد روشن دل اسفنديار * بديد آنك دد سست برگشت كار